دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد …

با رنگ و رویی پریده و حالتی آشفته، لرزان و بی قرار، از این حجره به آن حجره می رفت. نگاهش کدر، لبانش خشک و اندامش بی رمق، به دریوزه ای می مانست مفلوک و افیونی؛ از این رو بود که مردم با بدگمانی نگاهش می کردند و حجره داران در آن کسادی بازار، او را همچون مگسی مزاحم می پراندند.

در آن هیکل خشکیده و نحیف، آنچه خودنمایی می کرد آماس حجیمی بود که تمام سینه تا گلویش را در بر می گرفت. دستی را به سینه می فشرد و دست دیگر را بر گلو. بر در هر دکانی می ایستاد و با صدایی گرفته، ملتمسانه می پرسید:

« برادر! سنگِ… سنگ صبـ… سنگ صبور دارید؟ »

« نه نداریم، بیخود نگرد… »

« آخر به من گفتند که اینجا… »

« گفتم که نگرد، نیست. هر که گفته، بیخود گفته… همین هفته ی پیش یکی مثل تو اینقدر در این بازار پرسه زد تا بادش ترکید. هر چه گفتیم بیخود خودت را خسته نکن، سنگ صبوری پیدا نمی شود، گوش نکرد. تو هم تا نترکیدی برو… برو یک گوشه ای سرت را بگذار تا آن شتر کذایی بیاید سراغت… »

« آخر، آخر، دردِ… »

دردِ دل داشت. درد دلی کهنه که در طی سالیان، ذره ذره در درونش انباشته بود و حال که ظرفیتش رو به پایان بود، هر لحظه ممکن بود که غمبادش بترکد. سال ها این درد را با خود داشت و به چشم می دید که درد در دلش ریشه می دواند و هر گوشه ی وجودش را که غصب می کند، آنجا را به آتش می کشد؛ شادی ها را سر می برد، چشمان امید را نابینا می کند و آشیانه ی آرزو ها را ویران می سازد. ولی سکوت کرده بود و خاموش و بی صدا تنش را به درد تسلیم کرده بود.

برای تسکین درد به شراب صبر پناه برده بود و افیون انتظار. صبر می نوشید و انتظار می کشید و ساعتی در خلسه ی امید فرو می رفت و تنها آن دم بود که درد محو و نابود میشد، گویی که هیچگاه دردی نبوده است.

ولی با ریشه دواندن درد، خوددرمانی اش دیگر افاقه نکرد و رفته رفته به جایی رسید که هرچه انتظار می کشید، هرچه حَب بغض قورت می داد و هرقدر شراب صبر می نوشید تا بلکه قدری آرام بگیرد بی فایده بود. تا جایی که درد راه نفسش را بست و تنها در آن هنگام بود که او به صرافت علاج افتاد.

به نزد طبیب دهر رفت. طبیب با نگاهی سرزنش بار براندازش کرده بود و زیر لب غریده بود:

«هی ما اطبا گلو پاره کنیم که پیشگیری بهتر از درمان است، کو گوش شنوا… آخر آدم حسابی! الان می آیی؟ اگر همان اول آمده بودی با روزی یک قرص خونسردی و یک قاشق شربت خودخواهی درد کنترل می شد. فوقش یک آمپول نسیان می زدی و تمام. حالا سنگ صبور از کجا بیاورم تا دردهایت را تنقیه کند!»

تنها راه علاجش آن بود که سنگ صبوری بیابد که با مغناطیس اَلَم ربایش، تمام دردهای او را به خود جذب کند و از نهادش بیرون بکشد. ولی سنگ صبور، در آن روزگار، کیمیایی بود که تنها نامی از آن باقی بود و همچون اجرام خیالی و ناممکنِ افسانه های خرافی از آن یاد می شد.

فشار درد هر لحظه بیشتر می شد و بر حجم آماس می افزود. رنگش به کبودی گراییده بود و راه نفسش هر دم تنگ تر می شد. صدایش خفه و کشدار شده بود؛ گویی به زور راه خود را از میان آنهمه آماس باز می کرد.

زانوانش سست شده بودند و رمقی در اندامش نمانده بود. ایستاد و بر دیواری تکیه کرد. ناگهان تماس دستی سرد و استخوانی را بر روی شانه ی خود حس کرد. لرزه بر اندامش افتاد. آیا عزرائیل دست خریداری اش را بر روی او گذاشته بود!

سر برگرداند. مرد دیلاقی را در برابر خود دید که لبخند کریه اش، پوزخند شومِ میرْغضب ها را تداعی می کرد.

« برادر، تو دنبال سنگ صبور می گشتی؟»

تا صدایش از میان تورم حنجره راهی به بیرون بیابد، مرد دنباله ی حرف خود را گرفته بود و همینطور که یکریز وراجی میکرد، در میان کوچه های تنگاتنگ او را به دنبال خود می کشید.

«من تو را به نزد شخصی می برم که در تمام این نواحی، تنها سوداگر سنگ صبور است. همه جور سنگ صبوری هم دارد. وطنی، وارداتی، چینی!، استوک، آکبند… اگر خریدار نباشی، کرایه هم می دهد… نگران مظنه اش نباش، سفارشت را می کنم تا ارزان حساب کند. بالاخره زندگیِ دوباره را بی قیمت که نمی شود به دست آورد…»

تا به خود بیاید، مرد او را همچون پر کاهی که به دست باد افتاده باشد، به جایی نامعلوم برد. در دالانی تنگ به در خانه ای رسیدند. مرد با سه سوت ممتد و تیز، نقش کلون در را تصاحب کرد. در، فریب سه سوت را خورد و به تصور آنکه رمز ازلی ای را که کلون و در، از ابتدای خلقتشان برای صیانت از عمارت ها بین خود وضع کرده بودند شنیده است، گشوده شد.

پا به درون خانه گذاشتند. مرد دیلاق از او خواست که مدتی در حیاط منتظر بماند. نفسش به شماره افتاده بود و آماس هر دم حجیم تر می شد. بی اختیار در گوشه ای از حیاط نشست. به اطراف نگاهی انداخت. در گوشه ی حیاط چند پله قرار داشت که به انباری بزرگ منتهی میشد. با خود اندیشید که لابد سنگ صبور ها را آنجا نگاه می دارند. امید به نجات در درونش قوت گرفت.

توانی در بدن نداشت. بر روی زمین خزید و خود را به پنجره های تنگ انبار رساند تا نگاهی به درون بیاندازد. انبار تا سقف پر بود از جعبه های کوچک و بزرگ که بی هیچ ترتیبی بر روی هم چیده شده بودند.

ناگهان حرکت سایه ای در گوشه ای از انبار توجه او را به خود جلب کرد. با اندک رمقی که امید در اندامش دمیده بود، خود را بر روی زمین کشید. همچون ماری که پوست می اندازد به خود می پیچید و نفس های کندش، آمیخته با ناله های کشیده از دهانش خارج میشد. خود را به پنجره ی آن سوی انبار رسانید و با ولع، محو تماشای پیکری شد که سایه اش بر روی دیوار می رقصید.

هیکلی پیچاپیچ، همچون عشقه ای که نرم و خرامان بر گرد ستونی نامرئی پیچیده باشد، خم میشد و راست میشد و جعبه های کوچک و بزرگ را روی هم می چید و با هر حرکت، آبشار موهایش در فضا طغیان می کرد.

اندام مرد مرتعش شد و با صدایی لرزان، بی اختیار زمزمه کرد: ای زیبارو!

دختر سر برگرداند، همچون آفتاب گردانی که با ناز و مستانه به سوی خورشید می چرخد.

نگاه متعجبشان در هم قفل شد و فریاد هیجان در حنجره های ورم کرده شان خفه شد. دختر خیره ماند به آماس در حال انفجار مرد؛ و مرد خیره به آماس حجیمی که از سینه تا بناگوش آن تندیس ملاحت امتداد یافته بود. هیبت آماس، در تعارض با آنهمه ظرافت به طرز شگفتی خودنمایی می کرد. مرد در برابر خود پریزاده ای را می دید که در ساحلی از جنس سنگ های صبور، غرقه ی دریای درد بود…

نگاه دردآشنای آن دو به یک لمحه، اسرار هزاران ساله را رد و بدل می کرد. گفت و شنود چشم ها، مجالی برای گوش و زبان نمی گذاشت و در آن زمان ملکوتی، خلقتشان بیهوده می نمود. خورشیدِ زندگیِ آن دو در حال غروب بود و خبر از پایان ضیافت نگاه ها می داد.

لحظه ای پیش از غروب کامل زندگی، نگاه های دختر و مرد آخرین جام غم را به سلامتی هلاکت جاودانه ی درد، بر هم کوبیدند و هر یک غم دیگری را نوشید. با آخرین قطره ی درد، آماس آن دو به اشباع رسید و صدای توأمان انفجار دو غمباد، گوش دنیای بی درد را کر کرد…

کلام شاعر:

قدر اهل درد صاحبْ درد می داند که چیست / مرد صاحبْ درد، درد مرد می داند که چیست (وحشی بافقی)

پی نوشت1 _ عنوان مطلب، مصرع اول بیتی از غزلیات مولانای بزرگ است. می فرمایند:

دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد / پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن

پی نوشت2 _ داستان دنباله دار “آپارتمان” در هفت قسمت، به مناسبت ماه رمضان، به قلم توانای دوست خوبم، یاس وحشی عزیز

پی نوشت3 _ کتاب اشعار میترا بانوی گرامی با نام “زنی به نام هیچ” بصورت مجازی منتشر شده است. اشعارشان پر مایه، زیبا و سرشار از احساس هستند. نسخه یpdf آن را می توانید از لینک زیر دانلود کنید،

نسخه ی pdf

و نسخه ي exe را همراه با موسیقی زیبای پس زمینه ی آن از لینک زیر،

نسخه ی exe

به امید آزادی قلم از اسارت دشمنان اندیشه و کلام…

پی نوشت ثابت: آیدا…، وبلاگ دیگر من.

 

این نوشته در داستان کوتاه - تمثیلی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

22 پاسخ به دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد …

  1. ياس وحشي می‌گوید:

    درود بسيار بانوي محترم…
    روزتون بخير… خوبين؟
    خسته نباشيد…
    _____________________________________
    آیدا :
    سلام جناب یاس عزیز
    دو شب بعدتون بخیر… شما خوب هستید ایشالا؟
    سلامت باشید.

  2. ياس وحشي می‌گوید:

    داستان را خيلي خوب پيش برديد. فكر نمي كردم در پايان سنگِ صبور كارش رساندنِ قربانيانِ غم به مرزِ انفجار باشد…
    تمثيل هايتان خوب و دايره ي لغات هم بسيار گسترده تر از قبل است…
    _________________________________
    آیدا :
    خیلی ممنونم جناب یاس…
    واقعیت تلخی است فقدان همدلی در انسان های امروز… بی هم دردی، درد بی درمان میشود.
    ممنون از دقت تون…

  3. ياس وحشي می‌گوید:

    اين مرحله از درد را همه ي آدم ها (جسمي يا روحي يا هردو توامان) حس مي كنند… بزرگترين دردي كه گرفتار مي كند و سنگِ صبوري برايش نيست، دردِ تنهايي در خود است…آنجايي كه هيچكس نمي تواند به فرياد برسد. و در آخر…
    _________________________________
    آیدا :
    درد تنهایی در خود چه درد غریبی است… اشاره ی بجایی بود…
    و در آخر… انفجار…

  4. ياس وحشي می‌گوید:

    وحشي و حضرت مولانا بسيار عالي گفته اند… مرسي از انتخاب خوب شما…
    ممنون بابتِ لينك به داستان… سپاسگزارم….
    _________________________________
    آیدا :
    خیلی متشکرم از لطفتون.
    خواهش میکنم. ممنون از شما که زحمت داستان را کشیدید.

  5. م مثل ميترا می‌گوید:

    سلام هزار بار سپاس براي لينكي كه در خانه ي باارزش خودتون گذاردين

    وامان از درد كه مادي و معنوي همه ي مارا در مشت خود مي فشارد مادرم ايران هم درد مي كشد و چه دردي هم مي كشد كه ناي حرف زدن هم ندارد … امان ….

    سرود نواخته می شود

    همه می ایستیم

    لبخند می زنیم

    سرود به پایان می رسد

    اما هنوز ایستاده ایم

    -صندلی ها را دزدیده اند

    زمین را هم فروخته اند-

    دیگر جایی برای نشستن نداریم…

    از : واهه آرمن
    _________________________________
    آیدا :
    سلام دوست مهربانم
    خواهش می کنم. آنچه با ارزش است اشعار شماست.
    مادرمان ایران… این درد کشیده ی روزگاران…
    ممنون از این شعر زیبا…

  6. زینب می‌گوید:

    سلام آیدا جان
    فقط و فقط اومدم اینجا تا ازت بخوام دعام کنی
    همین..
    این یه خواهشه .. خیلی شکستم..
    _________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیزم
    دعاتون کردم. خیلی زیاد… همون دو روز پیش که کامنتتون رو دیدم.
    امیدوارم به آرامش برسید.

  7. دانشمنگ می‌گوید:

    سلام و وقت بخیر آیدای عزیز
    زیبا نوشتید و نیمی از کائنات را در توصیفات این داستان جای دادید
    پایدار باشد قلمتان
    _________________________________
    آیدا :
    سلام دانشمنگ عزیز
    خیلی ممنونم از لطف و دقت تون…
    پیروز باشید.

  8. حیران می‌گوید:

    دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد / پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن
    _________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیزم
    ممنون از حضورتون.

  9. علی می‌گوید:

    سلام و عرض ارادت فراوان خدمت شما آیدای گرامی
    در این سحرگاهِ تابستانی که گرما جزء جدانشدنی آن است، این داستان قوی و جذاب شما، بارها مو بر تنم راست و سرمای این توصیفِ بدیع و وهم انگیز زمستان را در من زنده کرد.
    “برای تسکین درد به شراب صبر پناه برده بود و افیون انتظار. صبر می نوشید و انتظار می کشید…”
    حرفی برای گفتن باقی نمیگذارید
    و اما تنهائیِ منجر به زمزمه های وصال چیزیست که هرگز برای تماشا کنانی چون من خوشایند نیست
    و خودخواهیِ نظر بازان، طلب میکند تماشای در اوج بودنِ قهرمانِ قلبهایشان را بدور از وصال….
    خاتون بابت تک تک لحظات بدیعی که با قلم معجزه گر خود به من میبخشید سراسر شکر و امتنانم
    شاد، آرام، موید و منصور و سرشار از امید آرزویتان دارم
    _________________________________
    آیدا :
    سلام بر علی عزیز
    بی نهایت ممنونم از این همه لطف و محبت تون.
    و من متشکرم از اینهمه دلگرمی ای که به من می دید و ممنون از اینهمه دقتی که در خواندن متن ها دارید.
    شاد باشید و سلامت.

  10. فرناز می‌گوید:

    سلام عزیزم.
    درد رو دردمند میفهمه و فکر میکنم این روزها هموطنانم درک میکنن درد عمیقی رو که در جان یکدیگر داریم. به امید تسکین دردهامون و به امید آزادی قلم و اندیشه
    _________________________________
    آیدا :
    سلام فرناز عزیزم
    این درد مشترک است ولی هیچکس به سنگ صبوری حاضر نیست.
    این درد مشترک/ هرگز جدا جدا/ درمان نمی شود…

  11. مریم می‌گوید:

    سلام آیدا جان فوق العاده زیبا نوشته بودی….درد…سنگ صبور ….ودویدن به هر سو شاید سنگ صبوری یافتی …ودرمان درد…
    ________________________________
    آیدا :
    سلام مریم عزیزم
    خیلی ممنونم از لطف و توجهت…

  12. سعیده می‌گوید:

    درود بر زیبا قلم زیبا فکر،
    من خیلی هول هستم، میخواستم برای این نوشته کامنت بگذارم؛ عجله کردم برای بعدی ارسال کردم. به هر حال فرقی نمی کنه اونم قشنگه. این کامنتم بود:
    اینم خواندم. قلمتان خیلی زیباست. بعنوان یه آدم معمولی اینو می گم. من بهره ای در نوشتن ندارم فقط از نوشته های زیبا خوشم میاد. در این حیطه هیچ توانایی ندارم.
    ________________________________
    آیدا :
    سلام بر مهربان دوستم
    خواهش میکنم. خیلی هم ممنون.
    متشکرم از لطف و توجه تون…

  13. حدیث می‌گوید:

    آیدای عزیزم
    خیلی راحت با این داستان همزاد پنداری کردم. این روزها همه پرکسان بی کس اند بر خلاف شعار ” هیچ کس تنها نیست …” .
    فوق العاده بود این قسمت از داستان که میگه : انفجار غمباد گوش دنیای بی درد را کر کرد …
    ________________________________
    آیدا :
    سلام حدیث عزیزم
    بله، اگر از حضور خداوند صرف نظر کنیم، در جامعه ی بشری همه تنهایند…
    ممنون از لطف و محبت تون…

  14. شنگين كلك می‌گوید:

    من حاصل عمر خود ندارم جز غم
    درعشق ز نيك و بد ندارم جز غم
    يك همدم باوفا نديدم جز درد
    يك مونس نامرد ندارم جز غم
    (حافظ)
    درود و سپاس بسيار براي اين پست
    زيبا و پر تمثيل . برايتان دلي بي غم آرزو نمي كنم
    چراكه دل بي غم براي انسان شرمساري مي آورد اما
    اميدوارم كه غم هايتان كم وكمتر شوند . غم انسانها كمتر شود
    و غم هاي سرزمينمان و ممنون از لينك هاي خوب و
    به امید آزادی قلم هااز اسارت دشمنان اندیشه و کلام

  15. دستهای آبی می‌گوید:

    بسیار زیبا و بغض آلود

  16. mehran می‌گوید:

    سلام ایدای عزیز خوبی؟ شما فیس بوک دارین بانوی محترم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  17. H.k می‌گوید:

    سلام…
    یادداشت زیبای بود…همیشه یک سری حرفها است که دلمان می خواهد با کسی باز گو کنیم ولی چه کسی؟!
    من الان چند وقته سیاست سکوت را پیشه کردم ولی خودم هم خوب می دانم که نتیجه اش آخر می شود انفجار!

  18. پروین می‌گوید:

    دستانش را گازمی گرفت تا صدایش سربازان دشمن را متوجه نکند ازدردبه خود می پیچید شب ایستایی بود نه ! اوشناور بود می دانست تاوان عشق را می دهد کوه بلا را بایدبردوش گیرد و تا کربلا برود …بحال امد دنبال نگاه مهربانی وسط اینهمه نگاه گشت اماقساوت می درخشید دستان گرمی را برای زخمهایش می خواست اما لگد نصیبش می شد می دانست از او بیزارند …شبها و روزها دراسارت گذشت هرروزپخته تروفولادی تر شد نوری دردلش می درخشید …وقتی به ایران امد سرش را بربالین مادرمهربانش نهادسنگ قبری ….گفت مادر علم عشق را برزمین نخواهم نهاد انچنان که باهیچ عشقی هم این عشق را سودا نخواهم کرد …ویلچری ارام آرام یک سرتنها را برحسمی بی حرکت بدوش می کشید اما عشق ازهیجان نیفتاده بود …اطرافیانش سرد بودنداما عشقی گرم او را به خود می خواند ازهمان نوعی که باعث رویش جوچه از تخم می شودگرمای حیات بخش عشق ومحبت …..سرداری سبزپوش دستانش را درظرف اب نهاده بود تا اب عشق شود ….ومرگ حیات و شکنجه اشتیاق وطرد قسی القلب ها … اغوش باز انطرف را هم باید دید

  19. وحید می‌گوید:

    یاد جهان داستانهای فرانتس کافکا، خصوصا بهترین کتابش محاکمه افتادم.
    دست مریزاد.

  20. سلام آیدا خانم
    این حکایت آموزنده من را به یاد شعر دیگر مولانا می اندازد که انشالله بی ربط نباشد
    همزبانی خویشی و پیوندی است

    مرد با نامحرمان چون بندی است

    ای بسا هندو و ترک همزبان

    ای بسا دو ترک چون بیگانگان

    پس زبان محرمی خود دیگرست

    همدلی از همزبانی بهترست

    غیرنطق و غیر ایما و سجل

    صد هزاران ترجمان خیزد ز دل

    سایت گنجور دیوان اشعار بیش از چهل شاعر بزرگ و توانا را دارد که می شود به راحتی اشعار را جستجو و عبارت و کلمه مورد نظر را پیدا کرد احتمالا آشنایی دارید من باب یادآوری تقدیم به شما: http://ganjoor.net/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *