بایگانی نویسنده: aida2

رسم پرواز…

  سال هاست که در مکتب زندگی تحصیل کمال می کنم. کودکی ام که به پایان رسید، روزگار مرا به دست زندگی سپرد تا بیاموزدم راه و رسم پرواز را… زندگی، این سخت گیر آموزگار، ترکه ی تنبه به دست … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان کوتاه - تمثیلی, کلام دل, کلام عقل | ۱۸ پاسخ

چشم هایش…

پیوسته بر گِرد محبس شیشه ای اش طواف می کرد. گویی وسعت دریاها را از یاد برده و حصار بلورین  تُنگ تمام دنیایش بود. به ناگاه می چرخید و با حالتی شگفت، تغییر مسیر می داد؛ چنان که گفتی جای … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان کوتاه - تمثیلی, کلام دل | ۶ پاسخ

هر روزِ بعد از تو…

  هر بامدادان، روزِ نو پرده ی کهنه و غبارآلود پلک هایم را به کناری می زند. چشم می گشایم. نورِ تند حقیقت به یکباره بر دیدگانم می پاشد و آنگاه، خاطره ات بیدار می شود… . . . خاطره … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کلام عشق | ۳ پاسخ

ظرف آدمی …

دردهایم را به دریا ریختم. دریا بی تاب شد. آب ها غریدند و امواج برافروختند. آسمان در هم فرو رفت و با  چهره ای کبود، فریادهای رعدآسا سر داد و برق خشمش را به هر سو ساطع کرد. و زمین … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کلام دل | ۹ پاسخ

و ققنوس برمی خیزد…

این منم، دختر پادشاه آرامش. آخرین بازمانده ی سلسله ی خوشبختی. به یاد دارم آن زمان که در قصر باشکوه آسودگی، آواز صلح می خواندیم. می رقصیدیم و جام های لبریز از شرابِ نشاط را که به سرخی و پاکی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان کوتاه - تمثیلی, کلام دل | ۱۵ پاسخ

عشقْ لرزه…

دیوار دلم ترک برداشت و دردی عظیم به بلعیدنم دهان بازکرد، آن زمان که حقیقت فراق، تمام وجودم را لرزاند… . . . زلزله ای مهیب تمام هستی ام را تکان داد. به لرزه ها و پس لرزه های بی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کلام عشق | ۷ پاسخ

دور باطل من …

بزرگی می گوید: از دی که گذشت، هیچ ازو یاد مکن / فردا که نیامده است، فریاد مکن بر نامده و گذشته بنیاد مکن / حالی خوش باش و عمر بر باد مکن. (۱) و آن دیگری می فرماید: شد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کلام دل | ۷ پاسخ

بازار مکاره …

کسی می داند کجا صبر می فروشند؟ جامم خالی شده است. در بطری های تهی، آب می گردانم بلکه ذره ای از طعم تلخش را مزه مزه کنم. خونسردی چه؟ کمی خونسردی دارید قرض بدهید؟ البته نمی توانم پس بدهم، … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان کوتاه - تمثیلی | ۶ پاسخ

خاک اَرّه های ذهن…

اَرّه ی اندیشه به دست گرفته ام تا از الوار ذهنم، بسازم قابی برای آیینه ی چشمانم. و آنگاه قابِ آینه را بر روی طاقچه ی قلبم بگذارم و هر روز ساعت ها رو به رویش بنشینم و با نگاهی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کلام عقل | ۱۸ پاسخ

دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد …

با رنگ و رویی پریده و حالتی آشفته، لرزان و بی قرار، از این حجره به آن حجره می رفت. نگاهش کدر، لبانش خشک و اندامش بی رمق، به دریوزه ای می مانست مفلوک و افیونی؛ از این رو بود … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان کوتاه - تمثیلی | ۲۲ پاسخ