رسم پرواز…

 

سال هاست که در مکتب زندگی تحصیل کمال می کنم. کودکی ام که به پایان رسید، روزگار مرا به دست زندگی سپرد تا بیاموزدم راه و رسم پرواز را…

زندگی، این سخت گیر آموزگار، ترکه ی تنبه به دست گرفت و از روز نخست روح و جسمم را کوفت. در ازای هر زشتکاری یک چوب می خوردم و در ازای درستکاری ها مرا به چوب فلک می بست.

زندگی، بال بلندپروازی هایم را شکست، روح سبکبال کودکانه ام را در قفس خاطرات محبوس ساخت و رویاهای تیز پرم را به تیر تعب به هلاکت رساند، تا که از یاد برم هر پروازی را که غریزه به من آموخت.

و آنگاه که از پرواز در آسمان سعادت تنها خاطره ی سقوط و تمنای اوج در وجودم باقی ماند، مرا در ماز مصائب رها کرد. در دالان های پیچاپیچ وحشت…

کلاس اول: غربت

در دالان های پیچاپیچ وحشت به این سو و آن سو می دویدم. تنم به دیواره های سخت و سنگی که به بلندای آسمان امتداد داشتند سوده می شد. در هر کنجی انسانی درمانده با چهره ای کبود از استیصال، کتاب عمرش را ورق می زد. یکی با طمأنینه. یکی تند و بی پروا. یکی ترسان. یکی با کنجکاوی… یک نفر موی خود می کند، در مرکب خون دلش فرو می برد و بر کتابش طرح و نقش می زد. دیگری موی کنج نشینان خفته را می چید، بر قلب ساده لوحان زخم میزد و آنگاه کتابش را زینت می داد.

کسی تورق کتابش را به دست باد سپرده بود و خود در دالان ها سرک می کشید و سر در کتاب دیگران می کرد. گاهی که زودتر از صاحب کتاب به خط آخر هر برگ می رسید، زیرکانه او را ترغیب می کرد به تماشای گل و بته های کتاب شخصی دیگر و تا روی برمی گرداند کتابش را ورق می زد.

و من در  آن میان  غریب، نه کتابی و نه کنجی از برای خود، آماج نگاه های تمسخر آمیزی که لرزه بر اندامم می انداخت، به دیواره ها چنگ می انداختم و درز ها را می کاویدم تا بلکه روزنه ای بیابم به دنیای آرام کودکی که به جرم بلوغ از آن تبعید شده بودم. دنیایی که در پشت این حصار ها همچون همیشه، بی دغدغه و شاد جریان داشت و در دامان خود، کودکان بی خبر، این  طعمه های نورسِ زندگی را می پروراند.

بی قراری ها و تلاش هایم از برای رهایی، دستمایه ی پوزخند های ترحم آمیز کنج نشینان بود؛ آن ها که غربت را پذیرفته و اکنون جزئی از آن بودند. ولی من از آن سر باز می زدم. رام دیوار ها نمی شدم و تن به اسارت نمی دادم. من فریب زندگی را  نمی خوردم و می دانستم که راز رهایی ام را در کتاب عمر نخواهم یافت و آنطور که به ساکنان آن رخوتکده القاء کرده بودند، با کنج نشینی به دروازه ی خروج نخواهم رسید.

من در میان این غربت زدگان، غریب بودم…

کلاس دوم: اسارت

هرگاه غربت را نپذیری و به آن تن در ندهی، غربت به اسارت مبدل خواهد شد…

این نخستین حقیقتی بود که به فهم آن نائل  شدم و دریافتم که حاصل قناعت و رضایتی که از سر ناگزیری باشد، سکون  است و روزمرگی…

من به چشم دیدم که غربت خو کردنی است، و  از جان فهمیدم  که اسارت هیچگاه عادت نخواهد شد؛ و چه سعادتمندند نادانان! اسارت با بی قراری عجین است. رویای رهایی همچون بختگی بر سینه ی طاقتت می نشیند و روحت را به ماورای حصارهای سنگی زندان پرواز می دهد. جسمت به دنبال روح کشیده می شود، دیواره های سخت و نفوذناپذیر را مانع می یابد، ولی قرار نمی گیرد، خود را بدان ها می کوبد و از زخم هایی که بر می دارد پروایی ندارد.

روح، سرگردان در عالم خیال است و جسم بی تابِ پیوستن به روح. و این کابوس را پایانی نیست  مادامی که روح و جسم از هم جدا مانده و در این میان، امید، میانجی گشته و پیوسته وعده ی وصال در سرزمین موعود آزادی را در گوششان نجوا می کند.

روزها و شب ها وجب به وجب، دیوار ها را کاویدم تا شاید راه پنهان مفری بیابم، و یک دم برای در هم شکستن حصارها ازتقلا باز ننشستم؛ سرانجام درمانده و خسته، زخمی و نیمه جان، چشم دوختم به آسمان بکر و دست نایافتنی ای که در انتهای دیوارهای مرتفع همچون سقفی نامرئی امتداد داشت. ناگهان واقعیت غریبی را دریافتم و زیرکی زندگی، تحسینی هولناک در وجودم برانگیخت که از آن به خود لرزیدم و حالت جنون بر من عارض شد.

زندگی زندانی ساخته بود، مسقف به آزادی…

کلاس سوم: عقلانیت

آسمانِ آزاد با چهره ی بشاش و نیلگونش گویی مرا که در قعر ناتوانی اسیر بودم به سخره می گرفت و با نمایش وسعت بی کرانگی خود، بر اندوه من می افزود.

پرندگان از بوم آسمان جدا می شدند، بر لبه ی دیوارها ازدحام کرده و با کنجکاوی به درون نگاه می کردند. گاه پایین می آمدند و روی شانه ی آدم های بی خیال می نشستند؛ در کتاب  آن ها دقیق می شدند و هرچه سعی می کردند، از معنای خطوط مبهم و درهم آن سر در نمی آوردند، تا که حوصله شان به سر می آمد؛ در دالان ها به جستجوی آذوقه گشت می زدند، دانه ای برمی چیدند و باز به سوی آسمان اوج می گرفتند.

من پرندگان بی دغدغه را که هیچ هراسی از گرفتار شدن در آن وحشتکده نداشتند و گردش در آن جا برایشان مایه ی تفنن بود با حسرت می نگریستم و غبطه می خوردم به بال هایی که هر زمان اراده می کردند خروج آن ها را از این ورطه ی مخوف به آسانی میسر می ساخت.

دست های پرتوان و انگشتان ماهر و قوی بشری ام که در تعامل با عقل می توانستند هر ناممکنی را ممکن سازند؛ در جایی که دو بال ظریف و مشتی پر سبک، پرندگان مطیع و در سیطره ی غریزه را قادر می ساخت به غلبه بر آنچه که من در آن درمانده بودم، چه بی مصرف می نمودند.

ولی اگرچه در برابر آن پرندگان نحیف احساس ضعف می کردم، اما باور داشتم که عقل موهبتی است در انحصار انسان که می تواند او را بر هر موجودی برتر و بر هر صعبی چیره سازد…

تنها می بایست زنجیر انفعال را از دروازه ی ذهنم می گشودم تا ایده ها به آن راه یافته با خلاقیت در آمیزند و بارور شوند، آنگاه می  دیدی که همان پنجه های مسخ شده ای که به اغوای هراس، از فرمان اندیشه و تدبیر خارج شده و بی قراری همچون نیروی محرکه ای آن ها را به  تلاشی مذبوحانه وا می دارد؛ می توانند نجات بخش من باشند، اگر به هدایت ذهن درآمده و از آن پیروی کنند.

ذهنی که  پرندگان را نه سفیران حقیقتِ شومِ دربندی، بلکه پیک های امداد غیبی می دانست…

کلاس چهارم: ممارست

پرندگان بال های ظریف و با لطافت خود را  در جلوی دیدگانم با نرمی و ملاحت به رقص در می آوردند و من این نمادهای زنده ی رهایی را نمی دیدم و پیام خیرخواهانه ای را که در پس عشوه گری شان پنهان بود در نمی یافتم. اینکه برای خلاصی، باید با آن ها  هم پرواز شوم…

دو بال، یک جفت پر پرواز، تمام آن چیزی بود که من نیاز داشتم؛ آن چیزی که آفریدگار در آفرینش انسان از وی دریغ داشته بود؛ ولی عقل می توانست برتری خود را نشان داده و با خلق آن، اثبات سازد  که آدمی قادر است بر مقدرات غالب آید و تقدیر را مقهور خود کند.

به اندیشه ی ساختن دو بال، چشم انداختم به هر سو و هر چه را که قابلیتی از  پرواز در خود داشت در گوشه ای انبار کردم. پرهای ریخته ی پرندگان، قاصدک های باد آورده، صفحات کتاب های درگذشتگان که در دالان های فراموش شده ی تاریخ همچون میراث های پوچی به جا مانده بودند؛ و نِی های روییده در کناره ها را نیز بَدَلِ استخوان های ظریف و شکننده ی بال پرندگان قرار دادم.

روزها و شب ها را لختی نیاسودم.عقل فرمان می داد، پنجه هایم فرمانبرداری می کردند و باقی وجودم در نبردی بی امان، با یأس و رخوت می جنگید. زمانِ عمر با شتاب می گذشت و زمانِ صبر، کُند. بی هیچ وقفه ای طرح می زدم، می ساختم و در هم می  شکستم؛ تا که سرانجام آفرینش بی بدیل خود را به پایان رسانیده و با ناباوری و غرور بر بی همتایی عقل درود فرستادم.

 پرندگان با حیرت به مخلوق من می  نگریستند. دور تا دورش چرخ می زدند و گویی به ستایش آفرینش بشری، آن را طواف می  کردند.

اکنون اسباب رهایی ام فراهم بود. دیگر تنها می بایست که خود را به بالای دیواره ها می رساندم…

از انبوه تارِ موهایی که در این راه ریخته بودم، طنابی بافتم به درازای تمام شب های انتظار و روزهای ملال؛ و از چنگال های پرنده ای بی جان، چنگکی ساختم  و با نیرویی که شور و شعف در نهاد تحلیل رفته ام دمیده بود با پرتابی، طناب را به لبه ی دیوار آویختم. بال ها را به بازوان بسته، طناب را در چنگ گرفتم و همچون شفیره ای که در مسیر پروانه شدن می خزد، خود را به بالای دیوار رساندم…

به فراز سکوی پرش در آغوش آزادی…

کلاس پنجم: حقیقت

در مقابل نگاه های بی حالت کنج نشینان که با بی تفاوتی، صعود مرا دنبال می کردند به بالای دیوارها رسیدم. پیش از آنکه قدم بر لبه ی دیوار بگذارم با لبخندی پیروزمندانه به آسمان نگریستم. پرندگان با شتاب، پراکنده گشته و راه را بر من گشودند. به شوق رویت دوباره ی دنیای کودکی و پرواز به سوی آزادی، بی درنگ خود را بالا کشیده و بر لبه ی دیوار ایستادم و نظر انداختم به چشم انداز پیش روی…

چشمانم از آنچه که می دیدند متوحش شده و بال های گشوده ام فرو افتادند. زانوانم سست گشته و قامتم بر خاک بیابان بی انتهایی که در برابرم گستره بود افتاد. صحرایی تفتان، سراسر پوشیده از خارهای گزنده و جانوران مخوف و کریه منظری که با نیش های  برآمده و زهرآگینشان با حالتی تهدیدآمیز از هر طرف به سویم می خزیدند و کیسه های زهر آماس کرده شان نشان از آن داشت که سالیانی است در آن برهوت انتظار طعمه ای را می کشند.

با وحشت به سوی زندانی که از آن گریخته بودم، و اکنون برایم حکم مأمنی را داشت روی برگرداندم تا بدان پناه برم. اما در برابرم جز بیابان هیچ چیز نمی دیدم و اثری از آن نمی یافتم. گویی که هرگز آن دیوارها وجود نداشتند. حتی هیچکدام از آن پرندگان الهام بخش، دیگر دیده نمی شدند.

مبهوت و ناتوان از هر جنبش، در جایم ایستاده بودم و با درماندگی وقایع را در ذهنم مرور می کردم. من به آرزوی بازگشت  به دنیای شاد و پویای کودکی، خود را از قعر ساکن و بی دغدغه ی روزمرگی بیرون کشیده و از اسارت و پوچی خلاصی یافته بودم، ولی حالا می دیدم که این دنیا در ورای حصارهایی که در آن محبوس بودم وجود نداشت… حال نه دنیای کودکی را در پیش روی خود داشتم و نه راه بازگشتی به عالم روزمرگی می یافتم.

من در طلب آزادی طغیان کرده و از قواعد زندگی سر باز زده بودم، اما اکنون می دیدم که از سیطره ی زندگی خارج نشده و تنها از وجهی به وجه دیگری از آن وارد  شده ام…

من این حقیقت را دریافتم که نه زندان و دیوارها وجود داشتند و نه دنیای کودکی عالم مجزایی است و همه ی این ها در وجود خود من قرار داشت. که انسان ها کودکی را به دست خود و با تیشه ی فراموشی ویران می سازند و دیواره های سرداب روزمرگی را با دستان خودشان تا عرش بالا می برند…

و آنجا که زندان و زندانی و زندانبان یکی است، اسارت را رهایی نخواهد بود…

کلاس آخر: الوهیت

آری، اسارت انسان به دست خود او حاصل می شود. اوست که روحش را به زنجیر غفلت می کشد، قفل بی تفاوتی بر آن می زند و کلید رهایی اش را در قعر تاریک نسیان پرتاب می کند. اوست که دیواره های زندان جهالتی را که به دور خود ساخته هر دم به تعصب می آلاید، بر ضخامت آن افزوده و فضای آسایش را بر خود تنگ تر می سازد. خود اوست که بی امان سنگ های نخوت را بر روی سنگ های خودخواهی می گذارد، هر درز و روزنه ای را با ملات نفرت می پوشاند، راه را بر هر نوری بسته و خود را در تیرگی مطلق فرو می برد. و آنجاست که دیگر تنها خودش می ماند و بن بستی که از هر سو احاطه اش کرده است. حتی جایی برای تقلا نیست و سکون مطلق تنها انتخاب اوست…

ولی نهاد من رکود را برنمی تافت و به اختیارِ خود، زندگیِ آزاد را برگزیده بود. و من بی آنکه خود بدانم گام در مسیر کمال نهاده بودم و  اکنون باید برای دست یافتن به آنچه که بخاطر حصول آن، ناخودآگاه خود را بیدار ساخته بودم آزادمردانه با هر چالشی که زندگی، مرا در آن قرار می داد و با هر چهره ای که رو می نمود رو به رو می شدم تا سرانجام بیاموزم رسم پرواز را…

رسمی که در آن، رهایی به بال جسم میسر نمی باشد، بلکه باید وجودم ذره ذره از غربال مصائب بگذرد و اشک های جاری تمنا ناخالصی هایم را بزداید تا پالوده و تطهیر گشته و این بار نه با بال جسم، بلکه با روحی مطهر و سبکبال تا اوج کمال و آزادی، تا مرتبه ی الوهیت و یکی شدن با کمال مطلق به پرواز در آیم…

و این راهی است بی انتها؛ چرا که او بی نهایت است…

به روایت شعر:

بال جان بگشای و پر زن تا خدا / در میان فرش خاکی کس نیابد عشق را

آدمی غافل ز عرش و پایبند خویشتن / زندگی ها بی ثمر، اما نمی داند چرا؟     (آیدا)

 

این نوشته در داستان کوتاه - تمثیلی, کلام دل, کلام عقل ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

18 پاسخ به رسم پرواز…

  1. DLYDLY می‌گوید:

    بنام پرورئگار هستی بخش
    مثل همیشه نکته بین و زیبا

    .
    امیدوارم پروردگار مورد لطف خودش قرارت بده و هوایی مطبوع به مشامت و ریه هات جاری کنه .
    در پناه پروردگار

  2. ستاره مستور می‌گوید:

    سلام آیدا جان، خوبی خواهری ؟ ( میتونم بهت بگم آجی؟)
    چن وقتی میشه که با وبت روحیه میگیرم. واقعا برام یه الگوی واقعی هستی. یه دلاور و یه جنگجوی پیروز… دوست دارم بیشتر باهات آشنا شم. هر جای زمین خدا که هستی، برات آرزوی خوشبختی میکنم و دعا میکنم هر چه زودتر سلامتی تو بدست بیاری. پیشنهاد میکنم این کتابا رو حتما تهیه کنی و بخونی و اعمالشو انجام بدی. به امید سلامتی کاملت خواهری جونم… گنجهای معنوی، اسرار معنوی، گنجینه های معنوی و میتونی به این سایت خیلی خوب هم بری و در مورد بیماریت توضیح بدی و یه ذکری برای خوب شدنت بگیریwww.didebina.com و از این سایتwww.inapply.com هم میتونی کتابای خوبی دانلود کنی و ازشون استفاده کنی. مطالب فوق العاده ای دارن. حیف که نمیشه کپیش کرد، وگرنه من خریدم، برات میفرستادم. امیدوارم که حرفامو پشت گوش نندازی خواهری جونم. با افتخار لینک شدی آجی خوشگله ام. دوست دارم. یا علی

  3. سلام… راست رو و درست بين مانيد… تذكراتتون مفيده ان شاالله به منم اثركنه

  4. حیران می‌گوید:

    سلام آیدا جون دلم برات تنگ شده تو خوبی خانوم

    • aida2 می‌گوید:

      سلام دوست مهربانم
      من هم دلم براتون تنگ شده.
      ممنون که به یادم بودید 🙂
      محبت دارید…
      ممنون خوبم. امیدوارم شما هم خوب باشید.

  5. پروین می‌گوید:

    ای ایدا …واقعا چه بگویم یک جاهایی انقدر با عظمت ..اصلا یک طوری نوشته بود ی که سلول سلول بدنم می خواست از هم سوا شود ….فوق العاده دعایم کن شعر گفتنت مبارک …وای ایدا چقدر خوشحالم کردی …ایدا ایدا ایدا ایدا ایدا ……

  6. پروین می‌گوید:

    ایدا جان رفتم با راهنمایی رانندگی شهرمان صحبت کردم که چرا اموزش رانندگی با اموزش کنترل روحیه همراه نیست تا رانندگان عصبی نشدن را یاد بگیرند چرا کمک های اولیه را اموزش نمی دهید که نجات دهنده ی جان مصدومان است بخصوص کمک به افراد مصدوم از ناحیه ی ستون فقرات و….الان هم مطلبی نوشته ام که اگر ایمیل بدهید برایتان بفرستم ای کاش گلم نازم عشقم شما برایشان بفرستید شما که قلم روان وعاشقی د ارید صاحب درد عشقید تصحیح وکاملش کنید نقایصش بزدائید وباهزارعشق برای خدای عاشقشان برایشان بفرستید امکانش هست ؟اگر هم عذرهایی دارید به صد دل قبول .

  7. پروین می‌گوید:

    سلام ایدا جان .داشتم درمورد شما فکر می کردم با خود گفتم اگر ایدا جهنم هم برود !- کسی که توانسته بر مشکلات وسختی های دنیا اینطور غلبه کند توی جهنم هم از نار, نور می سازد نارهمان بی توکلی وبی صبری وتفویض نکردن امر به خداوند است وغلبه بر سختی ها با نیروی خود ونیروی عالم افرین .ایداجان برای من زود است که به شما درس بدهم !!!به خودم میخندم که جلوی استادی دارم حرف می زنم وغوره نشده مویزشده ام اما دردعاهایت یادم کن ای صبور.اگرچه به قول اقا مهرداد صبراز جبراست اما انکه درخون دل شنا نکرد شهید هم نشد واین شهادت حی می کند وزنده .برای شاهدان مرگی نیست .بوس بوس بوس دعا کن دوستت دارم ای عزیز

  8. محسن می‌گوید:

    زندگی زندانی ساخته بود ، مسقف به آزادی
    اگر از دریای قلم آیدای بزرگ قطره ای هم نوش جان کنیم برای یک عمر بس است
    پرنده افکار ایدا بقدری بلند پروازی می کند که از دیدگان ما محو و ناپدید می شود، بسیاری از جنبه های معنوی و زیبای این قلم نیاز به عینک مخصوصی دارد که امکان تصویر سازی چند بعدی داشته باشد، و نگاه کوتاه وبی بعد من قاصر از درک معانی عمیق آن هست اما هر از چندی که جمله ای از این دریای خروشان معنی را می چشم ، کافیست که جان خودرا از آن سیراب کنم و طرلوتی تازه بیابم، تشبیه ها و کنایه ها واستعارات بسیار زیبا و رمز آلود ودر عین حال عصاره عقلانیت و تفکر عمیق انسانی بزرگ ، نعمتی هست که آیدای بزرگ رایگان در اختیار مشتاقان قرار می دهد، ولی این عصاره به راحتی حاصل نشده، حاصل پرواز روحی بزرگ است که با تمام سختی ها ومشکلات حیات متفاوت خود، زنجیرهای سخت و ناگشودنی پیرامون خود را با حرارت عشق بی پایان وجودش ذوب می کند و خود را به بالا می رساند و هستی را نه از سیاه چاله ها که از اوج می نگرد و هر آنچه از گنج وگوهر آفرینش می یابد به ما ارزانی میدارد ، تا ما که باشیم وچه بهره ای ببریم و چه مقدار قدر بدانیم
    آیدا جان در برابر اینهمه گوهر فشانی سر تعظیم فرود می آورم و سجده شکر به پایت می ریزم

  9. شبنم می‌گوید:

    بیا بغلم.بیا بغلم هیچی نگو.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *