و ققنوس برمی خیزد…

این منم، دختر پادشاه آرامش. آخرین بازمانده ی سلسله ی خوشبختی. به یاد دارم آن زمان که در قصر باشکوه آسودگی، آواز صلح می خواندیم. می رقصیدیم و جام های لبریز از شرابِ نشاط را که به سرخی و پاکی خون جاری در رگ هایمان بود به سلامتی اتحادِ روزگار و انسان می نوشیدیم.

عصرِ رونق انسانیت بود و کساد تزویر. روزگار، قانع به صداقت خالصی که به خراج می گرفت و با همین اندک پایبند بود به معاهده ی صلح و آتش بس.

خاک زمین های سراسر کشور آرامش غنی بود از وفا و تهی از ریا. در هر کجا که اعتماد می کاشتیم، مرغوب ترین صداقت ها عمل می آمدند و در اِزای هر دانه ی اعتماد، خروارها خروار صداقت برداشت می کردیم.

تک و توک علفهای هرز خدعه ای که بذرشان را تند بادهای هوس از سرزمین های دورِ ماتم زده با خود می آوردند به جادوی قناعت از ریشه می خشکاندیم.

غرقه ی سعادت بودیم و غوطه ور در خوشی ها و بی نیازی ها. غم و حسرت، دیو های افسانه های خیالی بودند که داستان سرکوبی شان در حماسه ی رشادت های بزرگمردان دوران جنگ با روزگار نقل می شد. مست آرامش بودیم و از خود بی خود؛ آنقدر که نفهمیدیم چگونه غفلت در وجودمان ریشه دواند و بر حافظه ی تاریخی مان مسلط شد. فراموش کردیم که عامل پابرجایی صلح و حکومت آرامش چیست و عده ای، همان هایی که در جشن سالگرد صلحِ روزگار و انسان، بلند تر و رسا تر از سایرین فریاد “دراز باد عمر آرامش، پیروز باد سلسله ی خوشبختی” سر می دادند، در خراج روزگار غش (1) کردند. علف های هرز خدعه را پروراندند و صداقت را با آن درآمیختند و از خلوصش کاستند.

آن ها نمی دانستند که روزگار، خود خالق صداقت هاست، همانطور که خالق خدعه ها. که بی نیاز است از صداقتی که از انسان به خراج می گیرد، و تنها می خواهد انسان ها را وادارد به پرورش صداقت تا ضمانتی باشد بر دوام آرامش، ولی انسان آن را با نیرنگ درآمیخت و آرامش را متزلزل ساخت.

و روزگار به انتقام این پیمان شکنی با مصیبت متحد شد و غم ها را علیه ما شوراند…

. . .

خوب به یاد دارم، آن روز را که قبیله ی غم شبیخون زد. غم های افسارگسیخته، کشور آرامش را تصرف کردند. بی رحمانه کلبه های عشق را ویران ساختند و وحشیانه شادی ها را سر بریدند، لبخند ها را خفه کردند، سعادت ها را به دار آویختند و پادشاه آرامش را… در جلوی چشمانمان زنده به گور کردند.

ولی من می دانم که پادشاه آرامش زنده به گور نشد. او پیش از آنکه زیر خروارها خاک مدفونش کنند مرده بود. او آن هنگام که سلطان غم، مرا، دخترش را، در برابر چشمانش تصاحب کرد، جان داد.

سلطان غم خود را بر سرم آوار کرد. حریصانه شهد لبخند لبانم را نوشید و پس از انزال دردی غلیظ، لبخندم، نشان موروثی سلطنت آرامش، بر لبانم خشکید و از سیمایم محو شد. و آن هنگام مرا که آبستن بدبختی بودم به حرمسرای اشک و آهش برد و در میان عجوزگان کریه منظری که بی وقفه زوزه های شوم می کشیدند رها کرد تا نطفه ی بدبختی ای که در درونم کاشته بود با نغمه های حزن آلود پرورده شود.

. . .

بدبختی در نهادم پرورش می یافت و می بالید. در بطنم بی قراری می کرد و تاب اسارت را نداشت. غم، یک دم از من جدا نمی شد. بر بالینم می نشست و لالایی های ماتم و عزا سر می داد. مرا به خون دل و جگرِ سوخته تغذیه می کرد و لحظه ای از اشک و آه باز نمی داشت…

. . .

سرانجام روز موعود فرا رسید. روز ولادت بدبختی. سلطان غم سر از پا نمی شناخت و شراب اشکی را که از دیدگان مردم کشور آرامش گرفته بود در میان قبیله اش خیرات می کرد. موسیقی آه و فغان مردم آرامش بی وقفه در فضا طنین انداز بود و مجلس عیشش را رونق می داد. سلطان غم اشک دیدگان مرا می نوشید و به نوای ناله های من گوش می سپرد. بدبختی در رحمم تقلا می کرد تا راهی به بیرون بیابد؛ و رحمم به خود می پیچید و راه را بر آن تنگ می کرد تا بلکه مانع از زایش بدبختی شود. حاصل پیکار آن دو، ضجه های دلخراش من بود که روح سلطان غم را نوازش می داد و بر عیشش می افزود.

سلطان غم، مست از اشک های من بود و دیگر تاب انتظار و تماشای نمایش مقاومت مذبوحانه ی ناخودآگاه مرا نداشت. با بی قراری نعره ای سر داد و چنگال های تیزش را در بطنم فرو برد، بدبختی را بیرون کشید و در آغوشم انداخت. با بلند شدن گریه ی نوزاد، شمشیرش را برداشت تا به میمنت این ولادت، مردم شهر آرامش را در پیشگاه پروردگارِ منتقم قربانی کند و با خون گرم و تازه ی آن ها نوزاد را غسل دهد.

. . .

پس از ساعتی گریستن، نوزاد در آغوشم آرام گرفت و به خواب رفت. به چهره اش نگاه کردم. اصالتِ غم در سیمایش هویدا بود. من، بدبختی زاییده بودم و مردم کشورم کشته می شدند تا این موجود، به خون آن ها متبرک شود. صدای مرگ و بوی خون فضا را تسخیر کرده بود…

دست هایم را دور گردن نحیفش حلقه کردم. مردد بودم. مسلک ما مروت بود و مدارا، حتی با دشمنان. ولی صدای جیغ کودکان سرزمینم که سر بریده می شدند تمام وجودم را لرزاند و انگشتانم می رفت که گلوی نوزاد را بفشارد که ناگهان در چهره اش حالتی ظاهر گشت و در گوشه ی لب هایش برقی درخشیدن گرفت. با نا باوری در صورتش دقیق شدم. نه، اشتباه نمی دیدم… آن برقِ لبخند بود، نشان موروثی سلطنت آرامش…

_____________________________

(1) غَش: چیزی گران بها را با چیزی کم بها مخلوط کردن و ناخالص کردن آن.

کلام شاعر:

دور فلکی یکسره بر مِنهَج عدل است / خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل (حافظ)

این نوشته در داستان کوتاه - تمثیلی, کلام دل ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

15 پاسخ به و ققنوس برمی خیزد…

  1. ياس وحشي می‌گوید:

    درود بسيار بانوي مهربان…
    خوب هستيد؟
    خسته نباشيد.

  2. ياس وحشي می‌گوید:

    چقدر متن را دوست داشتم و چه حقيقتي و چه سياهي را نشان مي دهد…
    نوع ِ‌نگارشتان هم البته سخت اما خواندني از آب در آمده…
    ما خون نشينان ِ قبيله از شما ممنونيم كه قلمتان را جاي درست مي لغزانيد…

  3. نسرین می‌گوید:

    سلام خانم
    از شما تشکر می کنم که خوب فهمیدم
    این همان چیزی ست که شما هم گفتی ” همزاد پنداری … ”
    البته عمومی است این غم اما مخصوص است برای آنان که دردمندترند و درمانده تر …

  4. حیران می‌گوید:

    آیدا !!!!
    زیبا بود
    پر تامل خواندمش

  5. شنگين كلك می‌گوید:

    درود بسيار
    داستان خوف انگيزي بود . البته زيبا نگاشته ايد
    و پايان خوبي داشت . ممنون

  6. پروین می‌گوید:

    دوستی دارم ازدیار حقیقت , که با معلولیت اشناست ودردی را یدک می کشد اما خود را به بی خیالی نمی زند دردرا دارد تا بی دردی انسانها ی گریخته ازحقیقت وبدنبال خیال وهوس و ارزوهای زودگذررا شاهد باشدوحجتی باشدبرانها , درد شناسی ودردمندی وصبوری و مقاومت :همین چهره ی او را پرابهت کرده است .نه از دین وواقعیت گریخته است و نه به عالم رویا فرارکرده , سخنانش اثرگذار و عمیق است مثل خودش , بادردش منتظرمراد خویش است :مهدی موعود , دلی عجیب مهربان دارد بقدری با عاطفه و باگذشت است اما از سرقدرت که انسان را به تعظیم وا می دارد انگاربا بطن ادم سخن می گویدسلامت روانش و نوای قرانش و توسلش و قدرتش درخدمت ….امروز با من تماس گرفت ادراکاتش عجیب است وکلماتش که بوی قدرت ومحبت دارد ….برایش ازشما گفته ام ….دوستتان دارم و دارد خدا نگهدار

  7. پروین می‌گوید:

    دوست زیبا باطنم مدتهاست در انتظار پاسخی از ابرمهربان دلت بردرخت تشنه ی احساسم هستم نگاهم براسمان است مانند پرنده ای که مدتهاست درقفس زمنینیان زمین گیر اسیر مانده است واکنون پروازی را شاهد است که امیدپریدن را دردل او هم زنده کرده است با چشمانی جستجوگر پاسخ ها را مرور می کنم شاید پیامی از تو داشته باشد می دانم دلت بزرگتر وزیباتر از ان است که سلامی را بی پاسخ گذارد هرچند دراین زمان سرداحساسی مردم سردرگریبان داشته باشند وهرم صحبت را از هم دریغ کنند . داستانت برسرزبانم است وبه بسیاری که خود را باخته اند تقدیم می کنم تا بدانند که انسان کیست که خدابه خود می گوید فتبارک الله احسن الخالقین .از مطالبت نکات بسیاری را پیرامون فلج اموختم وبه بسیاری می گویم که چگونه ما انسان ها می توانیم تاثیر گذارباشیم با بی اطلاعی خودمان بر کسی .دکتری را که نام برده ای تاحدی به نام می شناسم وفسوس می خورم که چرا حاضر نیست مقداری از تاوان کارش را بپردازد .فسوس می خورم بردادگاهی که حق را ناحق کرد وبهتر به خداوقیامت پی می برم وبه لزوم ان و می دانم که دنیا هیچ گاه نخواهد توانست جزای صبر تو باشد سرگذشتت را تا حدی خلاصه کرده ام تا به کسانی بدهم که خودرا طلبکار دنیا می دانند و کاری نمی کنند وجوهر خود را نشان نمی دهند البته هنوزکامل خلاصه نشده است دیدارت را مشتاقانه ارزو دارم
    ___________________________________________
    آیدا :
    سلام پروین عزیز
    متاسفم که تابحال کامنت هاتون بی جواب مونده. به یک دلیل شخصی قصد نداشتم پاسخی بهتون بدم. ولی این بار مستقیما خطابم قرار دادین و دور از ادب بود که پاسخی ندم.
    ممنون از توجه تون نسبت به من و متاسفم از بی توجهی خودم نسبت به شما….

    • پروین می‌گوید:

      سلام ایداجان , متشکرم ازپاسختان , اینکه دوست نداشتیدپاسخ بدهید نظرتان برایم ارزشمند وناگواریش برای من , قابل تحمل است, باادب پاسخ داده اید , لذا سپاس از این ارجمندی درونی تان .دوربودن ازپاسخ شما, بازهم سبب نخواهد شد که دعایم را نثارتان نکنم ادمهای خوب عزیزند نه به خاطر توجهی که به ما میکنند بلکه بخاطر ارتباطی که با خدا دارند مطمئنااندیشه ای دارند که توانسته اند بحرانهای نفس را بگذرانند و این نمود انسانیت است .انسان ها فطرتا تقدیس وستایش را در بطن خوددارند وتقدیمش می کنند واین امری ارادی نیست مسلما بین اندیشه وصبوری شما با کسانی که زندگی برایشان مقدراتی دیگر قلم زده است فاصله است والبته خدا هم ظرفیت های بنده اش را می شناسد وبارورش می سازد .امروزتفاوت ها هست وفردا فاصله های عادلانه . امروز گذشتنی است وفرداجاوید .اینها را به شما نمی گویم بلکه به خودم یاداوری می کنم .بنظر من انسان ها سوا ازهم نیستند اندیشه های همانند به هم متصل هستند ولو جسم ها یشان هم را نشناسند.هرکس در شرایط خویش بنا به ادراکی که از مشکلات و وضعیت خویش و جهان هستی دارد ادراکات همانندش را درک می کند و ازحضورکسانی که فازهای بالاتری را پریده اند درخود احساس نیاز به تعالی بیشتر می یابد ایه ای از قران می گوید او اول و اخر وظاهر وباطن است .دردنیا دو چیز برایم بسیار اهمیت دارد : نظر انسانها نسبت به خدا که هویت انها را رقم می زند و اتکایشان فقط به او که در بطن مشکلات سبب بروز نیروهایشان می شود و محبت ان هم بخاطر اینکه تشعشع دارد از وجود انسان برهمه چیز , محتبی از سرادراک و تلاش برای رفع گره های روحی انسانها درمشکلات ودستگیری از انان . ومن فکر می کنم در این قسمت کسانی موفقند که توانسته اند برمشکلی غلبه کنند و علت امدن من به وبلاگ شما و ارتباطم با شما یک دلیل اساسیش این است که راهی را رفته اید و می توانید دستگیرباشید و ما را ازدنیای بسته نیاز و خواهش های نفسانی به دنیای باز توحید پروازدهید مرغ باغ ملکوتم ….. ازتذکراتتان لذت خواهم برد اگرچه گوارایم نباشد !!!!
      _____________________________________________
      آیدا :
      سلام دوست من، پروین عزیز
      دوستی که به من خیلی لطف داشتید و آنهمه برای من وقت گذاشتید و نوشتید…
      دوست من، به یک دلیل شخصی نمی تونستم و نمی تونم جوابگوتون باشم، ولی این از ارزش دوستی و محبتتون هیچی کم نمی کنه…
      فقط می خوام ازتون معذرت بخوام بخاطر رفتارم و براتون آرزوی سالی خوش دارم.
      باز هم متاسفم و ممنونم…
      شاد باشید…

  8. رها می‌گوید:

    لذت بردم و کیفور شدم از خلاقیت ادبی و مهارتت که حرفت را در بستر داستانی زیبا ریخته بودی
    زیبا بود و تامل برانگیز

  9. م مثل ميترا می‌گوید:

    سلام دوست نازنينم

    سری زدم به صحراها عجب بوی خوشی دارد
    سری زدم به دریاها هوای دلکشی دارد
    همین عطرها همین بوها منو دوباره عاشق کرد
    همین نسیم شب بوها منو دوباره عاشق کرد
    بهار بازم بیا عشقو بیارش
    بده هر یاری رو دست نگارش

    *آرزو دارم دلــتان مثــل بـــهار پــر شود از لحــظه های مانـــدگـــآر-
    *زندگیـــتان خــالی از انــدوه و غـــم..*
    *لحـــظه های شــادمانـــی بیـــشمار…*
    *بـــهارتان مبـــارک*

  10. بهمن می‌گوید:

    سلام آیدا جان امیدوارم سال خوبی شروع کرده باشی
    پیشاپیش تولدتو تبریک میگم
    سلامت و شاد و سرحال باشی
    گل

  11. حیران می‌گوید:

    تولد ِیک سالگی قطره ای از دریای بیکران ِذهن ایدا مبارک

  12. آری می‌گوید:

    آیدای عزیزم قلم توانایت را ستایش میکنم که چه زیبا آنچه را در ذهنت دیده به روی کاغذ آورده و انگاری ذارم آن فکرت را بوضوح می بینم همیشه منتظر نوشته های زیبایت هستم

  13. عLــی می‌گوید:

    سلام خاتون
    حوبید آیدا خانومگرامی؟
    بسیار عذر خواهم و متاسفم که گرفتاریها مدتی ست من رو از خواندن مطالب زیبا و مسحور کننده ی وب تون محروم کرده
    این روز ها هم که گرمای طاقت فرسای شهرمان طاقت پیر و جوان رو طاق کرده
    و من خودم به شخصه نائی و رمقی برای فعالیت در چنین هوائی در خودم نمی بینم، یاد شما کردم که چه می گذرد بر شما در این هوای ناسازگار…
    براتون یک دنیا شادی و بهروزی و سلامتی همراه با آرامش و خوشبختی آرزو دارم
    در پناه خدای مهربان باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *