عشقْ لرزه…

دیوار دلم ترک برداشت و دردی عظیم به بلعیدنم دهان بازکرد، آن زمان که حقیقت فراق، تمام وجودم را لرزاند…

. . .

زلزله ای مهیب تمام هستی ام را تکان داد. به لرزه ها و پس لرزه های بی مهری یار خرُد شدم و فرو ریختم. غم بر سرم آوار شد و روحم در زیر فشار ستون های ستبر اندوه، جان سپرد. قلب شکسته ام فداکارانه در میان دندان، صبر می فشرد تا مبادا که فریادش به دیار بی خبران رسد و خواب معشوق را بر هم زند.

ابرهای تیره ی حسرت، آسمان چشم هایم را مُسَخَّر کرده، اشک بود که می بارید و ویرانه های خویشتنم را در سیل ندامت فرو می برد. و ابابیلِ تیره بختی که از بلندای فلک، به سنگ غضب، سنگسارم می کردند… زمین و آسمان، به فرمان پروردگار نفرت، کمر بسته به نابودی عشق بی پیرایه و آرزوهای بی آلایشم…

آری، این قهر و عذاب خداوندگار نفرت بود که به گناه کبیره ی عاشقی و به تاوان وفاداری، بر من نازل می شد…

و من، مصیبت زده، تنها… نه فریاد رسی و نه امدادگری… من بودم و وجود هزار پاره ام که به تمنای استمداد، در زیر آوار دست و پا می زد. آمال اَ لَم زده، بر گِرد پیکر عشقِ از دست رفته ام نوحه سرایی می کردند و من، به نجاتِ خاطره های در گِل فرورفته و زیر آوار مانده به هر سو می دویدم…

. . .

در میان خاطره های مغروق در لیزآبه ی نسیان و اجساد خفته در زیر صخره های ملال، خاطره ی روز وصال را یافتم که در زیر سنگی ستبر جان می داد. به سویش دویدم. باید نجات می دادم آن یگانه خاطره ای که از عشق برایم مانده بود. سنگ را در میان بازوانم گرفتم و با هر تقلا فریادی بر آوردم. سنگ تکان نمی خورد… خاطره، پیوسته می نالید و با صدایی که به سختی بر می خواست مرا به بالین خود می خواند. من، درمانده از تلاش های بیهوده در کنارش زانو زدم. نفس هایش به شماره افتاده بود و با صدایی که به زحمت شنیده می شد آخرین کلام هایش را در گوشم نجوا کرد.

می خواست که بگذارم جان بدهد.  آخرین آرزویش آن بود که در زیر آن سنگ مدفون شود. من برافروختم. نمی خواستم، نمی توانستم به مرگ آخرین بازمانده ی عشقم تن در دهم. نیرویی عظیم در پنجه هایم دمید که کوه سنگی را در نظرم کاه می نمود. بر آن شدم که سنگ را با ضربتی خرد کنم، ولی خاطره ملتمسانه نالید و  راز تمنایش را بر من فاش ساخت…

و من آرامَش گذاشتم تا به آرزویش برسد؛ چرا که دریافتم حکمت خواسته اش را…

آن سنگی که در زیر حجم سنگینش می آرمید… قلب یار بود…

به روایتِ شعر:

ققنوسم…

ققنوسم و در آتش خودساخته می سوزم

شمعم…

می گریم و تیره شامِ عشاق برافروزم

چون بلبل مست،

بر سر شاخه گلی صوت حزینم را

سر می دهم اما

در پیش  نگاهم، بلبل بی جان

می بینم و از شیوه ی عاشق کشی یار نمی آموزم…

 

پی نوشت: بانوی بهار عزیز، تسلیت و همدردی مرا در مصیبت فقدان مادر گرامیتان پذیرا باشید. غم بزرگیست… برایتان از خدا صبر و آرامش می خواهم…

روح آن بزرگوار شاد…

 

این نوشته در کلام عشق ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

7 پاسخ به عشقْ لرزه…

  1. ياس وحشي می‌گوید:

    درود بر شما بانوي ِ مهربان…
    خوبين؟
    متن ِ غمگين و البته متناسب با وضعيت ِ روحي ِ اين روزهايمان بود…
    خيلي قسمت هايش را دوست داشتم و بيشتر از همه صداقت ِ غم ِ جاري اش را…
    باز هم به بهار خانم تسليت مي گويم…

  2. شنگين كلك می‌گوید:

    درود بسيار
    همراه با آرزوي سلامتي و تندرستي و شادماني
    آري گاه زجري بر آدمي چون آرزويي شيرين مي گردد
    كه ناظران غافل از رمز و راز آنند . ممنون از متن زيبا
    اميد كه بهار بانو اين روزها را با صبر و بردباري بگذرانند

  3. حیران می‌گوید:

    آیدا خانم کجاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟
    ________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیز، مهربان و همراه همیشگی
    امتحانات شروع شده. انشاالله بعد امتحانات خدمت میرسم 🙂
    ممنون که به یادم هستید…

  4. دانشمنگ می‌گوید:

    سلام
    آیدای عزیز باور بفرمایید آنقدر کانت گذاردیم و بدون فرستاده شدن پرید که دیگر ذهنمان قادر به یاداوری است
    به پای بی معرفتی ما نگذارید

  5. بهمن می‌گوید:

    سلام آیدا جان
    امیدوارم خوب و خوش باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *