خاک اَرّه های ذهن…

اَرّه ی اندیشه به دست گرفته ام تا از الوار ذهنم، بسازم قابی برای آیینه ی چشمانم. و آنگاه قابِ آینه را بر روی طاقچه ی قلبم بگذارم و هر روز ساعت ها رو به رویش بنشینم و با نگاهی عمیق، در خویشتنِ خویش بنگرم. موشکافانه در وجود خود کنکاش کنم و عیوب و نقایصم را با دیده ی عبرت و تنبه نظاره گر شوم.

اَرّه را به دست گرفته ام و بی هدف، ذهنم را می خراشم. با خود کلنجار میروم و نمی دانم که قاب را به چه شکلی بسازم. آیا گِرد و مدور، همچون کره ی خاکی، تا تمام دنیا را در خود بگنجاند و هر آنچه را که در آن هست یکجا به من بنمایاند. تا که انسانیت را تمام و کمال ببینم و خود را به عنوان جزئی از یک کل تجزیه و تحلیل کنم. بدین گونه در دادگاه وجدان مفری خواهم داشت و گناه زشتکاری هایم را به عذر این قاعده که یک جزء، ناگزیر است به تبعیت کل، قدری سبک کنم. همانگونه که قطره تابع دریاست و بی اختیار به آن سویی کشیده می  شود که امواج بخواهند…

یا اینکه آن را بصورت مربعی بسازم و دنیایم را در چهارچوبی محصور کنم؛ نگاهم را محدود کنم به دنیای خویش و متمرکز شوم در احوالات خود. که در دادگاه وجدان، هم قاضی باشم و هم متهم، هم مفتی و هم مفتش، هم هیأت منصفه و هم منشی، هم شاهد و هم تماشاچی، هم کل و هم جزء… که دیگر عذری نماند و بهانه ای؛ و نه شریک جرمی که قدری از بار سنگین گناهانم را به دوش بکشد…

و یا آن را به شکل مثلثی بسازم و به سیاق مکتب های بشری، همچون گَبر یا مسیحی، هر ضلعش را به مفهومی مقید سازم و خودشناسی ام را در سه ضلعی هایی در باطن نیک و در عمل بازیچه ی مصلحت های انسانی محبوس کنم.

بدین گونه مفری بیابم و توجیهی برای هر عملی که در این حیطه انجام می گیرد و اعمالم را در دادگاه ایدئولوژیِ مثلث، قضاوت کنم؛ که اعمال انحصاریش را بی توجه به ماهیت نیک یا بدشان مجاز می داند و تنها ملاک ارزش گذاری اعمال برایش تخطی نکردن از این حصار است. حال چه ظاهری و چه در واقع…

و یا چطور است که اشکال هندسی و محاسبات منطقی ام را کنار بگذارم و به احساساتم میدان دهم. چراکه منطقِ صِرف مستعد خطاست، همانطور که قانون و قضای بشری بارها در قضاوت های مطلقا منطقی اش به خطا رفته است. منطق، گاهی به واسطه ی مصلحت ها، کذب و حق شکنی را صواب می داند؛ ولی احساس، حداقل در پیشگاه وجدان دروغ نخواهد گفت، همچون مسیحی در جایگاه اعتراف، نزد پدر روحانی… پس قاب آینه را به شکل قلب می سازم تا از منظر دل به اعمالم بنگرم. دل قادر نیست که همچون عقل با زیرکی، راه های فرار و توجیهات فریبنده فراهم سازد. دل، صادقانه معترف خواهد شد سیاهکاری ها و زشتکاری هایش را و عیوب و نقایصش را بی بهانه جویی خواهد پذیرفت.

ولی نه، دل اگرچه صادق است، ولی نادان است. صداقت بی خرد، ساده لوحی است. و دلِ ساده لوح همانقدر تو را به خطا خواهد کشاند که عقلِ زیرک. حال چه توفیر دارد که یکی بی غرض تو را فریب دهد و دیگری مغرضانه؛ در هر صورت نتیجه یکی است.

باید قاب آینه ای بسازم که نماد مشترک عقل و دل باشد تا حقایق وجودی ام را همانطور که هست نمایان سازد. و جمع عقل و دل میشود انسان. پس آیا باید قابِ آینه ام را به شکل تندیسی از انسان بسازم!

. . .

ساعت هاست که اَرّه ی اندیشه به دست گرفته ام و بی هدف، الوار ذهنم را می خراشم. هر دم اَرّه را به سویی می کشم و هر بار به تصمیمی تازه، آن را از جهتی دیگر بر زوایای ذهنم می لغزانم. با خود کلنجار می روم و بر سر تصمیمی، عاجز مانده ام. می خواهم قابِ آینه ای بسازم، تمام قد، از برای خودسازی. قاب آینه ای که به آینه ی چشمانم، واقع بینی و ظرفیت درک حقایق را ببخشد…

ساعت هاست که خود را بدین افکار سرگرم کرده ام، غافل از اینکه آینه تابع ابعاد و شکل قابی که احاطه اش کرده است نیست. اینکه شکل قاب، تعیین کننده ی آنچه که آینه نشان می دهد نیست و آینه حقایق را  بی کم و کاست، با همه ی تلخی ها یا شیرینی هایش، بدون ملاحظه و توجه به خواست ما و فارغ از بیمِ غضب ما، به ما می نمایاند. و من در اندیشه ای پوچ، همه ی زوایای ذهنم را بیهوده اَرّه کرده ام و اکنون دور و برم پر است از خاک اَرّه های ذهنم که آشفته و درهم به هر جا پاشیده اند…

. . .

ذهنم را با اندیشه های پوچ خراشیدم و اکنون از الوار ذهنم چیزی باقی نمانده بجز خاک اَرّه هایی پراکنده، و چشمانم همچنان در قاب استخوانی شان وغ زده اند و در جستجوی ظواهر عالم فریبنده، به این سو و آن سو می گردند…

همه ی تلاش های من در جهت ساختن، جز باختن، نتیجه ای نداشت…

کلام شاعر:

متاسفانه شعر مناسبی برای این متن نیافتم. دوستان اگر شعری که با محتوای این متن هم خوانی داشته باشد سراغ دارند، ممنون می شوم که آن را برایم بنویسند… ممنونم…

اسرارِ حقیقت نَشود حَل به سال / نِی نیز به دَرباختنِ حِشمت و مال
تا دیده و دل خون نَشَود پنَجهِ سال / از قالِ کسی را نبود راه به حال

(حضرت مولانا)

برای کلام شاعر، ممنون از یاس وحشی عزیز

پی نوشت: دل نوشتی بسیار زیبا و تاثیرگذار از دوست خوبم، یاس وحشی عزیز

پی نوشت ثابت: آیدا…، وبلاگ دیگر من.

این نوشته در کلام عقل ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

18 پاسخ به خاک اَرّه های ذهن…

  1. ياس وحشي می‌گوید:

    درود بسيار بانوي محترم…
    خوبين؟
    ظهرتون بخير…
    ________________________________________
    آیدا :
    سلام جناب یاس عزیز
    ممنون خوبم. امیدوارم شما هم خوب باشید.
    ظهر شما هم بخیر…

  2. ياس وحشي می‌گوید:

    متن بسيار خوبي بود…. از همه بيشتر از نتيجه گيري تلخ اما حقيقي اش خوشم آمد… مي پندارم خيلي خوب از تخيلتان استفاده كرديد.
    ____________________________________
    آیدا :
    ممنونم جناب یاس… خوشحالم که پسندیدید…
    ممنون از توجهتون….

  3. ياس وحشي می‌گوید:

    «ولی نه، دل اگرچه صادق است، ولی نادان است. صداقت بی خرد، ساده لوحی است. و دلِ ساده لوح همانقدر تو را به خطا خواهد کشاند که عقلِ زیرک. حال چه توفیر دارد که یکی بی غرض تو را فریب دهد و دیگری مغرضانه؛ در هر صورت نتیجه یکی است.»

    دقيقا همينطور است…شكي ندارم.
    ____________________________________
    آیدا :
    بله بی شک همین طور است…

  4. ياس وحشي می‌گوید:

    اسرارِ حقیقت نَشود حَل به سال / نِی نیز به دَرباختنِ حِشمت و مال
    تا دیده و دل خون نَشَود پنَجهِ سال / از قالِ کسی را نبود راه به حال

    حضرت مولانا
    ____________________________________
    آیدا :
    به به، چه شعر زیبا و مناسبی. ممنونم…
    الان دَرجش می کنم.
    خیلی متشکر…

  5. ياس وحشي می‌گوید:

    ممنون از لينكي كه داديد…
    مرسي بانو
    ____________________________________
    آیدا :
    خواهش میکنم. آن متن واقعا خواندنی است…

  6. م مثل ميترا می‌گوید:

    سلام دوست خوش ذوق من
    اومدن به اين خونه اگر اگر فقط يك حسن داشته باشه كه بيشتره اونم اينه كه آدم مبهوت اين قلم سحر انگيز تو ميشه آدمو مجبور ميكنه دوباره برگرده از نو بخونه دوباره و دوباره باختن هرگز نتيجه ي ساختن نيست انچه كه تو ميسازي نتيجه اش تامل تحير گاهي تحسر و بيشتر وقتها تدبره گلم يادت نره

    معلوم دلی و
    مجهول ِ چشم …
    ای همه ی من !

    از : حسین پناهی
    ________________________________________
    آیدا :
    سلام دوست مهربانم
    خیلی ممنونم از اینهمه لطف و محبت تون.
    و اومدن شما به کلبه ی من باعث افتخار و دلگرمی من هست.
    ممنونم از حضورتون…

  7. علی می‌گوید:

    سلام خاتون ِ مهربانی، ادب و شعور
    ایامتون بکام و شادمان آیدای گرامی
    بسیار زیبا بود
    حظ وافر بردم از قلم و اندیشه ی شما خصوصا که تفکر رو در من بر انگیخت
    تصور کردم توکل و تفکر و سپس عمل به آنچه نتیجه ی این دو هست، شاید راه بدی نباشد برای پیش رفتن و راه یافتن به آنچه لازم است و همواره نگریستن به آینه ای در این قاب و بلکه از این جنس، سعادت ِ ما رو تامین میکنه
    چرا که توکل آرامشی که لازمه ی تفکر است رو فراهم میکنه و تفکر بر پایه ی اطمینان به شعور هستی که ما در پی ِ مشیتهای او روانیم، از برکت ِ امواج ِ ارسالی ِ پروردگر ِ مهربان، ما رو مستفیص و از غیر ِ او مستغنی میکنه
    آیدای گرامی بهتـرین های ِ ممکن رو برای چشمان ِ لایق ِ شما آرزو دارم که در آینه ی موصوف تون ببیند
    خدایتون نگهدار
    ____________________________________________
    آیدا :
    سلام بر دوست مهربانم، علی عزیز
    ممنونم از همراهی همیشگی تان. و ممنون بابت اینهمه لطف و محبت.
    بله، کاملا درست می فرمایید و چه زیبا هم فرمودید.
    ممنون از آرزوهای خوبتان.
    شاد باشید و سلامت…

  8. نارون می‌گوید:

    سلام آیدا جان!
    امیدوارم خوب خوب باشی. ببخش دیر به دیر سر می‌زنم ولی همیشه یادت می‌کنم 🙂
    واقعا خیلی خوب می‌نویسی. بزنم به تخته چه چیزایی به فکرت میرسه‌ها 😀
    مواظب خودت باش :*
    _________________________________________
    آیدا :
    سلام نارون عزیزم
    خوشحالم از دیدنت و ممنونم از حضورت…
    ممنون از اینهمه لطف و محبت.
    شاد باشی…

  9. بهمن می‌گوید:

    سلام آیدا جان
    هر چقدر پای این مطلبت لایک بزنم کمِ
    خیلی عالی بود…
    گاهی میام، بدون ارسال کامنت میرم…
    امیدوارم حالت خوب باشه دوستِ عتیقه ی من
    گل
    _____________________________________
    آیدا :
    سلام بهمن جان
    ممنونم از اینهمه لطفت…
    من هم همینطور. همیشه می خوانمت ولی خاموش…
    من هم امیدوارم که خوب باشی…
    گل…

  10. اسماعیل می‌گوید:

    سلام بانو
    کارتان بیهوده نیست.
    درد بزرگی دارید؛ درد انسان بودن.
    مبارک باشد.
    کاش می شد همانطور که اشراقی ها می گویند با قلب اندیشید و با عقل عاشقی کرد.
    _________________________________
    آیدا :
    سلام دوست عزیزم
    خوشحالم که دوباره می بینم تون.
    ممنونم از لطفتون.
    بله، واقعا ای کاش که میشد…

  11. شنگين كلك می‌گوید:

    درود بسيار
    و سپاس از متن زيباو تخيل برانگيزتان
    به دور از متن و تشبيهات زيباي شما
    من از بوي خاك اره ها بسيار خوشم مي آيد
    مخصوصااگر چوب كاج باشد والبته باخاك اره ها
    ميتوان هرشكلي را درست كرد هم قلب و هم مثلث
    و هم دايره چون سختي الواررا ندارند و بسيار انعطافپذيرهستند
    فقط كمي چسب مي خواهد . حال اين چسب در فضاي تخيلات
    چگونه ظاهر مي شود ؟
    هميشه شاد و سلامت باشيد .

  12. حیران می‌گوید:

    سلام ایدا جان
    چه طوری عزیزم ؟
    همش فکر میکردم قاب ایینه تو بلاخره چه شکلی میشه
    غافل از این که قاب نیست ایینه است اون چه که ما دنبالش هستیم
    ممنون از متن زیبات ایدا خانم

  13. غلامرضا منجزي می‌گوید:

    سلام .

    آخرين نوشته ات را خواندم . خوب بود و قابل تأمل. قصدم تمجيد و تعريف و مداهنه نيست . دوست دارم واقع گرايانه و تا حدي موشكافانه تحليل هايم را در مورد نوشته هايت بنويسم . شما موافق هستيد ؟ ضمناً قبل از اين كه به اين كار مبادرت كنم مي خواهم تا حد امكان حداقل 10 پست از نوشته هاي شما را بخوانم ،خواهش مي كنم شما عناوين پست هايي را كه بيشتر قدرت بازگويي ديگاههايتان را دارند برايم بنويسيد. ممنون

  14. غلامرضا منجزي می‌گوید:

    آيداي عزيز

    نوشته هات رو دارم مي خونم . خوب و زيبا مي نويسي. تحت تاثير قرار گرفتم

  15. علی احسانی می‌گوید:

    سلام
    مدت نسبتا زیادی است که به وبلاگ شما راه یافته ام.
    و هر بار که خوانش شما را آغاز میکنم به این نیت است که در پایان دست خطی از خود به جا بگذارم ولی نمیدانم آن اواخر و دقیقا آن چند خط اخر چه بر من میگذرد که از خیر گذاشتن کامنت میگذرم.
    درواقع در ان لحظات نوشتن حتی یک تشکر خشک و خالی برایم میشود سخت ترین کار دنیا،چه برسد به انتقاد،به نقد!!!
    این بار اما عزمی جزم داشته ام برای گذاشتن رد پایی از خویش که لااقل مدیون کلمات تان نباشم و بدانید که ذهنی در گوشه ای از این دنیا شما را میخواند و “عنادی شیرین” با شما و نوشته هایتان دارد.
    نمیخواهم از نقدهایم حرف بزنم.
    چند روزی است به این موضوع فکر میکنم که اگر کسی دوست داشت به نقد کشیده شود هیچ گاه ذهن نوشته هایش را در وبلاگ نمی نوشت.
    نمیدانم چقدر این موضوع درست است اما فعلا قصد نقادی ندارم.
    موید باشید.

  16. ستاره مستور می‌گوید:

    ﺍﻣﺸﺐ ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ
    ﺗﻮﺻﯿﻒ ﺭﺳـــﻮﻝ ﺍﻧﺲ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ
    ﺩﺭ ﺷﺎﻡ ﻭﻻﺩﺕ ﺩﻭ ﻗﻄبـــــــ ﻋـــــــــﺎﻟﻢ
    ﺗﺒﺮﯾﮏ ﺑﻪ ﺻﺎﺣبــــــــــ ﺍﻟﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ
    التماس دعای فـــــــــــــــــــــــــــــرج
    عیدتون مبارک دوست خوبم [گل]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *